به سلامتی دست عیال و گرفتم و بردمش وبلاگ خودمون. خواننده های این وبلاگ با اجازه عیال تشریف بیارن اونجا.
عیال به خواننده ها سلام میرسونه.
ما در شرف تاهل هستیم اینجا نمیاییم همونجا هستیم
عیال٬ بنده رو نشونده پای سیستم و از اینجانب پست جدید میخواد. اینم پست جدید. البته هر آینه من چند وقتیه که همش شعر میذارم واسه همین نثر از دستم در رفته. خاطرات و مکاشفات این روزها متعاقبا از همین تریبون به اطلاع خواهد رسید. بعد هم اینکه من نمیدونستم این وبلاگ انقد مستجاب الدعوه داره که بعد از یه پست طنز که همه با نهایت بیق بودن گفتن ایشالا عروسیت حالا ما داریم عروس که نه ولی داماد میشیم. حضور شما سروران که نه٬ چه خبره بابا؟ همین شما تاثیر خاصی نداره. گفته باشم.
برای گذر روی این بند
چشمهایم را باز میکنم.
تو روبروی منی!
به تو که چشمهایت خانه من است!
تا بیدار بمانی این شب دیرپا را٬
از قهوه چشمانم٬
می نوشانمت
برای تو که قهوه چشمانم را دوست داری!
میخواهم طنابت را بر گردنم بیاویزم.
می پیچه توی کوچه. ماشین حمل جنازه رو جلوی درِ خونه شون مي بينه. قلبش مي خواد از سينه بزنه بيرون. ذهنش قفل شده و صداي شيون بلند. همسايه ها کنار ماشين جمع شدن. گردن ها٬ کج. چشم ها٬ خيس.
رمقي براش نمونده. نزديک ماشين ميشه. يه برانکارد که پارچه اي سفيد روشو پوشونده از خونه همسايه بيرون ميارن.
يه نفس عميق ميکشه، ميگه: خدارو شکر!
من [در لحظات خداحافظي و در حاليکه قصد خارج شدن دارم]: ببخش. سرزده اومدم. دستتم درد نکنه زحمت کشيدي. نارنگي، سيب، تخمه، برنج، خورش قيمه و نوشابه آوردي.
دوستم: مديوني اگه چيز ديگه اي هم خورده باشي و نگي.
اصلا شما فرض کن همین امشب عروسی (منظور داماديه٬ اشتباه نشه لطفا) بنده ست٬ من از فردا اگه بخوام واسه یه دوست یه کاری بکنم چی میخواد بگه. بابا مردیم بس که گفتن ایشالا عروسیت.