تبليغاتX
دورآباد

  سلام

به سلامتی دست عیال و گرفتم و بردمش وبلاگ خودمون. خواننده های این وبلاگ با اجازه عیال تشریف بیارن اونجا.

اینجا دور نیست

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 17:33 توسط محمد |

یعنی من آدمیم که وقتی برای آشنایی خانواده ها میرم خونه عیال جورابمو درمیارم.

عیال به خواننده ها سلام میرسونه.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 19:51 توسط محمد |

ما در شرف تاهل هستیم    اینجا نمیاییم همونجا هستیم

عیال٬ بنده رو نشونده پای سیستم و از اینجانب پست جدید میخواد. اینم پست جدید. البته هر آینه من چند وقتیه که همش شعر میذارم واسه همین نثر از دستم در رفته. خاطرات و مکاشفات این روزها متعاقبا از همین تریبون به اطلاع خواهد رسید. بعد هم اینکه من نمیدونستم این وبلاگ انقد مستجاب الدعوه داره که بعد از یه پست طنز که همه با نهایت بیق بودن گفتن ایشالا عروسیت حالا ما داریم عروس که نه ولی داماد میشیم. حضور شما سروران که نه٬ چه خبره بابا؟ همین شما تاثیر خاصی نداره. گفته باشم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 15:34 توسط محمد |

دستهایم را نه٬

برای گذر روی این بند

چشمهایم را باز میکنم.

تو روبروی منی!

 

به تو که چشمهایت خانه من است!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 19:34 توسط محمد |

تا بیدار بمانی این شب دیرپا را٬

از قهوه چشمانم٬

می نوشانمت

 

 برای تو که قهوه چشمانم را دوست داری!

+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 11:58 توسط محمد |

علاقمندان به بازیگری تئاتر٬ به وبلاگ او اینجاست مراجعه نمایند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 12:25 توسط محمد

دستهایم را باز کن!

میخواهم طنابت را بر گردنم بیاویزم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 19:5 توسط محمد |

  می پیچه توی کوچه. ماشین حمل جنازه رو جلوی درِ خونه شون مي بينه. قلبش مي خواد از سينه بزنه بيرون. ذهنش قفل شده و صداي شيون بلند. همسايه ها کنار ماشين جمع شدن. گردن ها٬ کج. چشم ها٬ خيس.

  رمقي براش نمونده. نزديک ماشين ميشه. يه برانکارد که پارچه اي سفيد روشو پوشونده از خونه همسايه بيرون ميارن.

  يه نفس عميق ميکشه، ميگه: خدارو شکر!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 11:1 توسط محمد |

من [در لحظات خداحافظي و در حاليکه قصد خارج شدن دارم]: ببخش. سرزده اومدم. دستتم درد نکنه زحمت کشيدي. نارنگي، سيب، تخمه، برنج، خورش قيمه و نوشابه آوردي.

دوستم: مديوني اگه چيز ديگه اي هم خورده باشي و نگي.

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 19:3 توسط محمد

اصلا شما فرض کن همین امشب عروسی (منظور داماديه٬ اشتباه نشه لطفا) بنده ست٬ من از فردا اگه بخوام واسه یه دوست یه کاری بکنم چی میخواد بگه. بابا مردیم بس که گفتن ایشالا عروسیت.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 18:50 توسط محمد |